تبليغاتX
عروج ناتمام

دوستان معتقدند من وبلاگم را دیر آپ می کنم اما نظر من اینه که هر وقت دلم و حسم گفت باید مطلب جدید بنویسم٬ به هر حال رویه ام همینه.

این روزها انرژی تازه ای برای زندگی پیدا کرده ام و احساس آزادی عجیبی دارم. زندگی زیباست و هر کس به اندازه ظرفیتش این زیبایی را می فهمه. دوباره آسمان٬ پرنده ها٬ برگهای درختان و گلها با من حرف می زنند و من دوباره زبان آنها را می فهمم.

 جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خيال انگيز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم،

پس هستيم

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در جمعه بیست و ششم آبان 1385 |

مانور آمریکا و همپیمانانش در یک سوی خلیج فارس  با مانور ایران در سو یی دیگر پاسخ داده شد. شاخ و شانه کشیدن نظامیان ایران و امریکا را همه دیدیم هر کدام قدرت تسلیحاتیشان (بخوانید قدرت آدم کشی ) را به رخ کشیدند گوینده رادیو آزمایش موفقیت امیز پرتاب موشکهای شهاب ۳ را تبریک میگفت نمی دانم به معنی حرفهای خود توجه داشت  یا نه؟

ُامریکا دنیا و ما می بالیم به پیشرفتمان در آدم کشی و این را ساختار جهان به هممون تحمیل کرده. 

کاش تمام ساحل خلیج فارس احاطه میشد از گروههای جهانی هوادار صلح تا  نظامیان حتی برای یک لحظه به خود بیایندو بفهمند حق ندارند با زندگی مردم ایران بازی کنند.

در آبهای خلیج فارس جای حامیان صلح خالیست.

پ.ن :گزارش مراسم مرکز فرهنگی زنان به مناسبت دريافت جايزه بين‎المللي آزادي نشر توسط شهلا لاهيحي را اینجا بخوانید. 

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 |

مدتی است که چیزی روحم را می­آزارد، فعال می­شود و درونم را مثل موریانه می­خورد. سعی کردم به این ناراحتی فایق آیم اما نتوانستم چرا که دلیل اصلی این ناراحتی برایم ناشناخته بود. ناراحتی یی که ما به ازای خارجی برای آن نمی یافتم.

 

امروز باز هم به این رنجی که بعضی روزها خیلی بیشتر احساسش می­کنم، فکر کردم. انگار گوشه هایی از آن برایم روشن شد. حالا این رنج روحی را "احساس عدم آزادی" می­نامم. احساسی که وقتی می­خواهم بلند شوم به من می­گوید "مواظب باش تا سرت به سقف نخورد". فکر می­کنم این احساس دلیلی فراتر از محدودیت­های سیاسی و اجتماعی کشوری توسعه نیافته دارد که نمی دانم چرا از بد حادثه گرفتارش شده­ایم. ایران را دوست دارم اما گاهی اوقات فکر می­کنم چه گناهی کرده­ایم که باید در کشوری زندگی کنیم که از زمان خودش عقب­تر است.

 

من خبرنگارم و هر روز که سر کار می­روم محدودیت­های نوشته و نانوشته را باید به یاد بیاورم و تلاش کنم که در این چارچوب کار کنم. این خودسانسوری گاهی اوقات آزاردهنده می­شود اما بعد از این مدت به آن عادت کرده­ام، طوری که برایم اصل شده است و حتی در ذهنم هم نمی­گنجد کاری خارج از این چارچوب انجام دهم.

 

خودسانسوری آزاردهنده است اما این تنها دلیل رنجی که من از احساس عدم آزادی می­برم نیست. این احساس عدم آزادی بیشتر ناشی از ساختاری است که مجموعه روابط من با جامعه و اطرافیانم را در برگرفته است. این ساختار نانوشته بایدها و نبایدهایی را برای من ترسیم می­کند.

 

این چارچوب به من می­گوید نظمی وجود دارد که برای تو تعیین می کند چگونه فکر کنی، چگونه عمل کنی، چه چیز خوب است چه چیز بد است، کی خوشحال باشی، کی ناراحت باشی! این ساختار می گوید چگونه با دیگران رفتار کن، رفتار دیگران را چگونه ارزیابی کن و چه فهمی در مورد آنها داشته باش. این چارچوب می گوید اگر شرایطی را نمی خواهی چون خروج از آن خروج از ساختار است نمی توانی آن را تغییر دهی. این ساختار به من می گوید نمی توانی  چیزی را تغییر دهی، تنها می توانی بهبود کمی بوجود آوری. این ساختار می گوید پذیرش این چیز که من می گویم "عقلانیت" است و تو باید "عاقل" باشی! این ساختار در مورد رفتار من قضاوت اخلاقی هم می کند. می گوید چه چیز اخلاقی است و چه چیز غیراخلاقی است و خروج از ساختار را غیراخلاقی می داند.

 

من خودم، اطرافیانم و بقیه مردم را مقصر نمی دانم، ما همه گرفتار این ساختار هستیم. البته شاید احساس من فقط یک احساس باشد و بشود آن را تحلیل روانشناسانه کرد و مثلا گفت اگر احساست را تغییر دهی در همین ساختار هم می توانی آزادانه رفتار کنی یا حداقل کمتر رنج ببری. می گویند احساس فقر از خود فقر بدتر است. شاید احساس عدم آزادی هم از خود عدم آزادی آزاردهنده تر باشد. شاید نگاه من خیلی بدبینانه باشد اما من همیشه با این سوال درگیرم که چقدر از شرایطی که الان دارم حاصل اراده و خواست خودم است و چقدر از آن توسط این ساختار به من تحمیل شده است.

 

مسخره است اما بعضی موقع ها فکر می کنم به این ساختار دل بسته ام و نمی توانم از آن جدا شوم و یا به این ساختار عادت کرده ام و قدرت ترک این عادت را ندارم.

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 |

حسین نورانی نژاد:بلاگفا حسابی به هم ریخته و به نظر باید به مرور ازش دل کند.وبلاگ هبوط ناتمام مثل چند وبلاگ دیگر بالا نمی آید و به همین دلیل فعلا شدم مستاجر عروج ناتمام.این هم مطلبی است که دیروز فرستادم و نمی دانم چه شد که بعدش وبلاگ محو شد.از پرستو هم بابت لطفی که کرد ممنونم.

 

خبر تا تیتر یک روزنامه­ای نشده بود از ماجرا خبر نداشتم. در عملی به غایت غیراخلاقی فیلم رابطه­ی خصوصی یک بازیگر توزیع شده و او حالا نه تنها گرفتار این رفتار شنیع است، بلکه به ظاهر مورد برخورد مجریان قانون هم هست. چه تکذیب خبر خودکشی او را پلیس می­دهد.

 

در این­باره طبیعی­ترین احساسی که به هر انسانی به شرط داشتن حداقل سلامت روانی دست می­دهد، انزجار و نفرت از توزیع­کنندگان این فیلم است. اما احساس دیگری که بلافاصله شکل می­گیرد، ترس از امنیت حوزه­ی خصوصی خود و دیگران است و این که چقدر این حریم حرمت دارد.حریمی که حتا اگر آلوده به کثیف­ترین گناه­ها باشد، پنهان کردن آن وظیفه­ی اخلاقی هر انسانی است.

 

اما حرف­های دیگری هم در این بین وجود دارد. دوستانی از این ماجرا نتایج فمینیستی گرفته­اند حال آن­که اگر این ماجرا برای یکی از بازیگران مرد سریال هم می­افتاد نزدیک به همین بازتاب­ها را داشت. پرداختن به حواشی این ماجرای زشت، کم­رنگ کردن زشتی اصل این ماجرا یعنی انتشار فیلم و ناامنی حوزه­ی خصوصی آدم­هاست اگرچه قبول دارم که تبعات آن کاملن یک­سان نیست.

 

مساله­ی دیگر کوچک شدن روز­ به روز حریم خصوصی و خانوادگی به دلیل گسترش فن­آوری­های صوتی و تصویری و رسانه­ای است. انواع و اقسام دوربین­های پیشرفته در دست هر کس و ناکسی است که می­توانند بالاخره به محفلی خصوصی راه یابند و از آن سو امکانات سهل­تری برای انتشار همگانی آن. راه حل چیست؟ هیچی جز دقت بیش­تر در راه دادن آدم­ها به حوزه­های خصوصی خود و اعتراض­های گسترده نسبت به متجاوزان به این حریم و یا انتشاردهندگان آن. کاری که برخی از دوستان وبلاگ­نویس در این­باره انجام دادند و این اعتراض­ها حداقل فایده­ای که دارند این است که از ریختن قبح چنین رفتار شنیعی جلوگیری می­کنند.

 

یک حرف دیگر و البته تکراری این­که این مساله­ی روابط جنسی در کشورمان باید به نحوی حل شود و یا از این وضعیت بغرنج درآید. از طرفی قضاوت­های اخلاقی که در این حوزه عمومیت دارد به شدت تنگ­نظرانه و توام با سخت­گیری است و از سوی دیگر آن­چه در عمل شایع است فاصله­ای بسیار با این قضاوت­ها دارد.

نتیجه­ی امر رایجی که فرد و جامعه از آن تصور غیر اخلاقی و زشت دارد، عادت به بی­اخلاقی حتا در سایر حوزه­هاست تا جایی که دیگر حس زیر پا گذاشتن اخلاق چندان آزاردهنده نباشد و این اتفاقی است که در جامعه­ی ما افتاده است.

 

یک نکته­ی دیگر خدمت دوستانی عرض می­کنم که جوری موضع می­گیرند که گویی پخش چنین تصاویری تنها در کشور ما ممکن است و در جاهای دیگر دنیا این اتفاق نمی­افتد. هر کسی که مشهور شود خود به خود در کانون توجه دیگران قرار می­گیرد. این بازی­گری که فیلمی منتسب به او منتشر شده اگر درباره­ی غذای مورد علاقه­اش هم در جایی حرف می­زد برای بسیاری جذاب بود، این ماجرا که دیگر جای خود دارد. پس بی­جهت در تحلیل این ماجرا آگراندیسمان نکنیم. در جاهای دیگر دنیا هم در صورت درز رابطه­ی خصوصی  یک فرد مشهور کمابیش همین اتفاق می­افتاد. مهم این است که آن فرد از زندگی ساقط نشود. سوژه برای گیر دادن به وضعیت اخلاقی جامعه­مان آن­قدر هست که احتیاجی به اغراق نباشد.

 

من هم حال­ام از این ماجرا به هم خورد. ولی به نظرم به­تر بود به این ماجرا این­قدر گسترده پرداخته نمی­شد. من یکی اگر روزنامه­ها به انعکاس اخبار حاشیه­ای آن نمی­پرداختند اصلن از ماجرای آن باخبر نمی­شدم.

به ضمیمهء آزادی( مریم میرزا بقیه ی لینک ها را هم داده)

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 |