دوستان معتقدند من وبلاگم را دیر آپ می کنم اما نظر من اینه که هر وقت دلم و حسم گفت باید مطلب جدید بنویسم٬ به هر حال رویه ام همینه.
این روزها انرژی تازه ای برای زندگی پیدا کرده ام و احساس آزادی عجیبی دارم. زندگی زیباست و هر کس به اندازه ظرفیتش این زیبایی را می فهمه. دوباره آسمان٬ پرنده ها٬ برگهای درختان و گلها با من حرف می زنند و من دوباره زبان آنها را می فهمم.
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خيال انگيز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم،
پس هستيم
مانور آمریکا و همپیمانانش در یک سوی خلیج فارس با مانور ایران در سو یی دیگر پاسخ داده شد. شاخ و شانه کشیدن نظامیان ایران و امریکا را همه دیدیم هر کدام قدرت تسلیحاتیشان (بخوانید قدرت آدم کشی ) را به رخ کشیدند گوینده رادیو آزمایش موفقیت امیز پرتاب موشکهای شهاب ۳ را تبریک میگفت نمی دانم به معنی حرفهای خود توجه داشت یا نه؟
ُامریکا دنیا و ما می بالیم به پیشرفتمان در آدم کشی و این را ساختار جهان به هممون تحمیل کرده.
کاش تمام ساحل خلیج فارس احاطه میشد از گروههای جهانی هوادار صلح تا نظامیان حتی برای یک لحظه به خود بیایندو بفهمند حق ندارند با زندگی مردم ایران بازی کنند.
در آبهای خلیج فارس جای حامیان صلح خالیست.
پ.ن :گزارش مراسم مرکز فرهنگی زنان به مناسبت دريافت جايزه بينالمللي آزادي نشر توسط شهلا لاهيحي را اینجا بخوانید.
مدتی است که چیزی روحم را میآزارد، فعال میشود و درونم را مثل موریانه میخورد. سعی کردم به این ناراحتی فایق آیم اما نتوانستم چرا که دلیل اصلی این ناراحتی برایم ناشناخته بود. ناراحتی یی که ما به ازای خارجی برای آن نمی یافتم.
امروز باز هم به این رنجی که بعضی روزها خیلی بیشتر احساسش میکنم، فکر کردم. انگار گوشه هایی از آن برایم روشن شد. حالا این رنج روحی را "احساس عدم آزادی" مینامم. احساسی که وقتی میخواهم بلند شوم به من میگوید "مواظب باش تا سرت به سقف نخورد". فکر میکنم این احساس دلیلی فراتر از محدودیتهای سیاسی و اجتماعی کشوری توسعه نیافته دارد که نمی دانم چرا از بد حادثه گرفتارش شدهایم. ایران را دوست دارم اما گاهی اوقات فکر میکنم چه گناهی کردهایم که باید در کشوری زندگی کنیم که از زمان خودش عقبتر است.
من خبرنگارم و هر روز که سر کار میروم محدودیتهای نوشته و نانوشته را باید به یاد بیاورم و تلاش کنم که در این چارچوب کار کنم. این خودسانسوری گاهی اوقات آزاردهنده میشود اما بعد از این مدت به آن عادت کردهام، طوری که برایم اصل شده است و حتی در ذهنم هم نمیگنجد کاری خارج از این چارچوب انجام دهم.
خودسانسوری آزاردهنده است اما این تنها دلیل رنجی که من از احساس عدم آزادی میبرم نیست. این احساس عدم آزادی بیشتر ناشی از ساختاری است که مجموعه روابط من با جامعه و اطرافیانم را در برگرفته است. این ساختار نانوشته بایدها و نبایدهایی را برای من ترسیم میکند.
این چارچوب به من میگوید نظمی وجود دارد که برای تو تعیین می کند چگونه فکر کنی، چگونه عمل کنی، چه چیز خوب است چه چیز بد است، کی خوشحال باشی، کی ناراحت باشی! این ساختار می گوید چگونه با دیگران رفتار کن، رفتار دیگران را چگونه ارزیابی کن و چه فهمی در مورد آنها داشته باش. این چارچوب می گوید اگر شرایطی را نمی خواهی چون خروج از آن خروج از ساختار است نمی توانی آن را تغییر دهی. این ساختار به من می گوید نمی توانی چیزی را تغییر دهی، تنها می توانی بهبود کمی بوجود آوری. این ساختار می گوید پذیرش این چیز که من می گویم "عقلانیت" است و تو باید "عاقل" باشی! این ساختار در مورد رفتار من قضاوت اخلاقی هم می کند. می گوید چه چیز اخلاقی است و چه چیز غیراخلاقی است و خروج از ساختار را غیراخلاقی می داند.
من خودم، اطرافیانم و بقیه مردم را مقصر نمی دانم، ما همه گرفتار این ساختار هستیم. البته شاید احساس من فقط یک احساس باشد و بشود آن را تحلیل روانشناسانه کرد و مثلا گفت اگر احساست را تغییر دهی در همین ساختار هم می توانی آزادانه رفتار کنی یا حداقل کمتر رنج ببری. می گویند احساس فقر از خود فقر بدتر است. شاید احساس عدم آزادی هم از خود عدم آزادی آزاردهنده تر باشد. شاید نگاه من خیلی بدبینانه باشد اما من همیشه با این سوال درگیرم که چقدر از شرایطی که الان دارم حاصل اراده و خواست خودم است و چقدر از آن توسط این ساختار به من تحمیل شده است.
مسخره است اما بعضی موقع ها فکر می کنم به این ساختار دل بسته ام و نمی توانم از آن جدا شوم و یا به این ساختار عادت کرده ام و قدرت ترک این عادت را ندارم.
حسین نورانی نژاد:بلاگفا حسابی به هم ریخته و به نظر باید به مرور ازش دل کند.وبلاگ هبوط ناتمام مثل چند وبلاگ دیگر بالا نمی آید و به همین دلیل فعلا شدم مستاجر عروج ناتمام.این هم مطلبی است که دیروز فرستادم و نمی دانم چه شد که بعدش وبلاگ محو شد.از پرستو هم بابت لطفی که کرد ممنونم.
خبر تا تیتر یک روزنامهای نشده بود از ماجرا خبر نداشتم. در عملی به غایت غیراخلاقی فیلم رابطهی خصوصی یک بازیگر توزیع شده و او حالا نه تنها گرفتار این رفتار شنیع است، بلکه به ظاهر مورد برخورد مجریان قانون هم هست. چه تکذیب خبر خودکشی او را پلیس میدهد.
در اینباره طبیعیترین احساسی که به هر انسانی به شرط داشتن حداقل سلامت روانی دست میدهد، انزجار و نفرت از توزیعکنندگان این فیلم است. اما احساس دیگری که بلافاصله شکل میگیرد، ترس از امنیت حوزهی خصوصی خود و دیگران است و این که چقدر این حریم حرمت دارد.حریمی که حتا اگر آلوده به کثیفترین گناهها باشد، پنهان کردن آن وظیفهی اخلاقی هر انسانی است.
اما حرفهای دیگری هم در این بین وجود دارد. دوستانی از این ماجرا نتایج فمینیستی گرفتهاند حال آنکه اگر این ماجرا برای یکی از بازیگران مرد سریال هم میافتاد نزدیک به همین بازتابها را داشت. پرداختن به حواشی این ماجرای زشت، کمرنگ کردن زشتی اصل این ماجرا یعنی انتشار فیلم و ناامنی حوزهی خصوصی آدمهاست اگرچه قبول دارم که تبعات آن کاملن یکسان نیست.
مسالهی دیگر کوچک شدن روز به روز حریم خصوصی و خانوادگی به دلیل گسترش فنآوریهای صوتی و تصویری و رسانهای است. انواع و اقسام دوربینهای پیشرفته در دست هر کس و ناکسی است که میتوانند بالاخره به محفلی خصوصی راه یابند و از آن سو امکانات سهلتری برای انتشار همگانی آن. راه حل چیست؟ هیچی جز دقت بیشتر در راه دادن آدمها به حوزههای خصوصی خود و اعتراضهای گسترده نسبت به متجاوزان به این حریم و یا انتشاردهندگان آن. کاری که برخی از دوستان وبلاگنویس در اینباره انجام دادند و این اعتراضها حداقل فایدهای که دارند این است که از ریختن قبح چنین رفتار شنیعی جلوگیری میکنند.
یک حرف دیگر و البته تکراری اینکه این مسالهی روابط جنسی در کشورمان باید به نحوی حل شود و یا از این وضعیت بغرنج درآید. از طرفی قضاوتهای اخلاقی که در این حوزه عمومیت دارد به شدت تنگنظرانه و توام با سختگیری است و از سوی دیگر آنچه در عمل شایع است فاصلهای بسیار با این قضاوتها دارد.
نتیجهی امر رایجی که فرد و جامعه از آن تصور غیر اخلاقی و زشت دارد، عادت به بیاخلاقی حتا در سایر حوزههاست تا جایی که دیگر حس زیر پا گذاشتن اخلاق چندان آزاردهنده نباشد و این اتفاقی است که در جامعهی ما افتاده است.
یک نکتهی دیگر خدمت دوستانی عرض میکنم که جوری موضع میگیرند که گویی پخش چنین تصاویری تنها در کشور ما ممکن است و در جاهای دیگر دنیا این اتفاق نمیافتد. هر کسی که مشهور شود خود به خود در کانون توجه دیگران قرار میگیرد. این بازیگری که فیلمی منتسب به او منتشر شده اگر دربارهی غذای مورد علاقهاش هم در جایی حرف میزد برای بسیاری جذاب بود، این ماجرا که دیگر جای خود دارد. پس بیجهت در تحلیل این ماجرا آگراندیسمان نکنیم. در جاهای دیگر دنیا هم در صورت درز رابطهی خصوصی یک فرد مشهور کمابیش همین اتفاق میافتاد. مهم این است که آن فرد از زندگی ساقط نشود. سوژه برای گیر دادن به وضعیت اخلاقی جامعهمان آنقدر هست که احتیاجی به اغراق نباشد.
من هم حالام از این ماجرا به هم خورد. ولی به نظرم بهتر بود به این ماجرا اینقدر گسترده پرداخته نمیشد. من یکی اگر روزنامهها به انعکاس اخبار حاشیهای آن نمیپرداختند اصلن از ماجرای آن باخبر نمیشدم.