مدتی است که چیزی روحم را میآزارد، فعال میشود و درونم را مثل موریانه میخورد. سعی کردم به این ناراحتی فایق آیم اما نتوانستم چرا که دلیل اصلی این ناراحتی برایم ناشناخته بود. ناراحتی یی که ما به ازای خارجی برای آن نمی یافتم.
امروز باز هم به این رنجی که بعضی روزها خیلی بیشتر احساسش میکنم، فکر کردم. انگار گوشه هایی از آن برایم روشن شد. حالا این رنج روحی را "احساس عدم آزادی" مینامم. احساسی که وقتی میخواهم بلند شوم به من میگوید "مواظب باش تا سرت به سقف نخورد". فکر میکنم این احساس دلیلی فراتر از محدودیتهای سیاسی و اجتماعی کشوری توسعه نیافته دارد که نمی دانم چرا از بد حادثه گرفتارش شدهایم. ایران را دوست دارم اما گاهی اوقات فکر میکنم چه گناهی کردهایم که باید در کشوری زندگی کنیم که از زمان خودش عقبتر است.
من خبرنگارم و هر روز که سر کار میروم محدودیتهای نوشته و نانوشته را باید به یاد بیاورم و تلاش کنم که در این چارچوب کار کنم. این خودسانسوری گاهی اوقات آزاردهنده میشود اما بعد از این مدت به آن عادت کردهام، طوری که برایم اصل شده است و حتی در ذهنم هم نمیگنجد کاری خارج از این چارچوب انجام دهم.
خودسانسوری آزاردهنده است اما این تنها دلیل رنجی که من از احساس عدم آزادی میبرم نیست. این احساس عدم آزادی بیشتر ناشی از ساختاری است که مجموعه روابط من با جامعه و اطرافیانم را در برگرفته است. این ساختار نانوشته بایدها و نبایدهایی را برای من ترسیم میکند.
این چارچوب به من میگوید نظمی وجود دارد که برای تو تعیین می کند چگونه فکر کنی، چگونه عمل کنی، چه چیز خوب است چه چیز بد است، کی خوشحال باشی، کی ناراحت باشی! این ساختار می گوید چگونه با دیگران رفتار کن، رفتار دیگران را چگونه ارزیابی کن و چه فهمی در مورد آنها داشته باش. این چارچوب می گوید اگر شرایطی را نمی خواهی چون خروج از آن خروج از ساختار است نمی توانی آن را تغییر دهی. این ساختار به من می گوید نمی توانی چیزی را تغییر دهی، تنها می توانی بهبود کمی بوجود آوری. این ساختار می گوید پذیرش این چیز که من می گویم "عقلانیت" است و تو باید "عاقل" باشی! این ساختار در مورد رفتار من قضاوت اخلاقی هم می کند. می گوید چه چیز اخلاقی است و چه چیز غیراخلاقی است و خروج از ساختار را غیراخلاقی می داند.
من خودم، اطرافیانم و بقیه مردم را مقصر نمی دانم، ما همه گرفتار این ساختار هستیم. البته شاید احساس من فقط یک احساس باشد و بشود آن را تحلیل روانشناسانه کرد و مثلا گفت اگر احساست را تغییر دهی در همین ساختار هم می توانی آزادانه رفتار کنی یا حداقل کمتر رنج ببری. می گویند احساس فقر از خود فقر بدتر است. شاید احساس عدم آزادی هم از خود عدم آزادی آزاردهنده تر باشد. شاید نگاه من خیلی بدبینانه باشد اما من همیشه با این سوال درگیرم که چقدر از شرایطی که الان دارم حاصل اراده و خواست خودم است و چقدر از آن توسط این ساختار به من تحمیل شده است.
مسخره است اما بعضی موقع ها فکر می کنم به این ساختار دل بسته ام و نمی توانم از آن جدا شوم و یا به این ساختار عادت کرده ام و قدرت ترک این عادت را ندارم.