مثل اينكه روزگار تصميم گرفته سالگرد پيوندمان را در كنار ديوارهاي اوين جشن بگيريم، اين هم تجربه اي است عزيز، من مي آيم با شاخه گلي و خانواده و دوستانمان كه اين روزها بيشتر از هميشه قدرشان را مي دانم
سالگرد پيوندمان را جشن مي گيرم. تو پشت ديوارهاي شرمگين اوين باش و من رو به رويت تا به خاطر بياوريم آن روز باشكوه را كه يگانه اميد روزهاي نوجوانيم، محمد خاتمي، عقد پيوندمان را خواند و من همانجا احساس كردم طنين زيباي صدايش نمي گذارد هرگز شيريني با هم بودنمان حجابي شود بر باورهايمان. عکس عقدمان با خاتمي را هم كه ماموران با خود بردند، خدا را چه ديدي شايد اين عكس يكي از موارد اقدام هايت عليه امنيت ملي باشد.هفته گذشته بارها دست به قلم بردم تا از تو بنويسم و شكايت كنم از رفتاري كه با تو شد، تويي كه از بهترين انسانهايي هستي كه تا به حال ديده ام پس چه باك كه مانند ديگر خوبان جايت پشت ديوارهاي بلند اوين باشد؛ مي خواستم بگويم كه چگونه باورهايت سرت را به قدري شلوغ كرده بود كه نگذاشت در اين سالها زمان زيادي را با هم بگذرانيم و من هميشه از اين بابت گلايه داشتم هر چند در دلم به آن می بالیدم؛ مي خواستم بگويم معتقدي كه به عنوان يك مسلمان نمي تواني براي خودت و بي تفاوت نسبت به سرنوشت سرزمينت زندگي كني، بگويم چگونه اعتقادات عميق مذهبيت از نوجواني تو را از خلوت عاشقانه با معبودت به دنياي پر هزينه سياست كشاند و چقدر در اين راه از نامردمان زخم ديدي اما پا پس نکشیدی و بگویم ایمانی که در تو دیده ام هر بند و شکنجه ای را تاب می آورد و هر زندانبانی را مجبور به کرنش می کند، حتی اگر زندانبان برای فرار از سنگینی نگاهت چشم هایت را با چشم بند پوشانده باشد.
به گمانم اين ويژگي ها قرار بود روزي معيار گزينش خودي از غير خودي در نظام اسلامي باشد، اما امروز در پی سالها تضیع حق غير مذهبي های این دیار، مذهبي هاي اصيل و انساني مانند تو و دوستانت در حزب مشاركت هم تحت فشارند تا زبانشان را در كام بكشند، كه ايمان دارم هرگز چنين نخواهد شد.
در آستانه سالگرد پیوندمان تو را می بینم که در خلوت آن سلول انفرادی مرور می کنی رنج هایی که مادران و پدرانمان از صد سال پیش تا کنون برای آزادی کشیده اند و به اهداف آنها مومن تر می شوی همچون بزرگان دیگری که در همان حوالی تو ماههاست محبوس شده اند.
عزیز!
چند روز قبل از رفتنت بود كه گفتي به عشقمان مي بالي و كمي بعد اضافه كردي كه مي خواهي از تعلقات دنيويت كم كني، لازم نبود بگويي من همان موقع كه عزيزانمان را به زندانها بردند و ياران ناشتاخته مان در خيابانها و بازداشت گاهها به شهادت رسيدند و همان روز كه خبر شكنجه هاي كهريزك را شنيدم فهميدم كه ديگر شيريني هاي اين عشق بر ما حرام است و در اين سال بلوا جايي براي دلدادگي نيست، پس عزيزترينم تمام دلتنگي هايم را فداي آرمانهاي سبزت مي كنم، در اين زمستان تنها به راه سبزمان بينديش و دلدادگي ها را براي روزهاي بهاري بگذار.به پاکی ات قسم، تا روزي كه بيايي هرگز اشك هايم را نامحرمان نخواهند ديد، تا پيش من سبز برگردي
پ ن ۱.در سالگرد ازدواجمان جمعی از دوستان حسین که این روزها از محبت هایشان لبریز هستم و همراهان همیشگیمان در حزب مشارکت این روز را برای من و خانواده ام شاد کردندُ . جای حسین خالی بود... عکس هایی از این مراسم....


گزارشی از مراسم سالگرد عقدمان به روش مهدی افروزی این جا بخوانید.
پ ن۲.این مطلب را احمد که برای حسین بسیار عزیز است در وبلاگش نوشته
یگانه دوست زنده ام
حالا و حوصله نوشتن ندارم٬ تو این زمانه نوشتن برام سخت ترین کارهاست٬ وای به حال اینکه بخوام درباره حسین عزیز و قصه زندانش و غصه زندانی بودنش بخواهم بنویسم٬ سخت ترین کارهاست به خدا. الان اصلاً نمی خوام بنویسم٬ دوست ندارم درباره حسین بنویسم وقتی که او در سلول های انفرادی اوین دربند است.....خدائی سخته برای من٬ فقط خودم می دونم چقدر زندانی بودن حسین نورانی برام سخته٬ از صبح روزی که شب قبلش حسین را گرفتن و خبر بازدداشتش را بهم دادن تا الان یازده روزه که بغضی سخت و سنگین گلوم رو گرفته.... حسین نورانی رو گرفتن و ما هیچ کاری نمی تونم براش کنم٬ حسین نورانی را گرفتن و ما باید فقط در انتظار آزادیش باشیم.... وبلاگ پرستو را خوندم خط آخر آخرین مطلبش....."به پاکی ات قسم، تا روزي كه بيايي هرگز اشك هايم را نامحرمان نخواهند ديد، تا پيش من سبز برگردي"....در دل...خون جگر....غوغای درون....درباره حسین نمی نویسم تا آزادیش از بند بی دادی.....روزگاری برایش نوشتم که: تو یگانه دوست زنده ی منی..... آدمی وقتی یگانه دوست زنده اش در زندان باشد نباید هم حال و حوصله و اعصاب نوشتن درباره او را داشته باشد٬ من می خوام با حسین حرف بزنم......
آی کسانی که حسین نورانی را گرفتید٬ هیچ می دونستید که حسین نورانی یگانه دوست زنده ماست..................آزادش کنید.