تبليغاتX
عروج ناتمام - .....دیدارت را از من دریغ کردند

 

امروز نگذاشتند ببینمت،گفتند جو سازی می کنم و بهتر است دیگر سر و صدا نکنم تا آزاد شوی . ظلم می کنند و انتظار دارند ساکت باشیم .می بینی عزیز دیگر از دلتنگی هایم هم نباید برایت بنویسم...اما قبلا هم گفته بودم که از ندیدنت باکی ندارم ،این روزها هم بالاخره می گذرد..........

این روزها که نیستی بی شمار این شعر را در دلم برایت می خوانم دلم می خواست خودم آن را برایت گفته بودم...

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.
 

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.
 


 

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام
تو را دوست مي‌دارم.
 

در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد
 

و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها
 

 

 

به‌تمامي
 

فرومي‌نشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد
 

چنان‌چون روحي
 

 

 

که جسد را در پايان ِ سفر،
 

تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...
 


 

در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
 

در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعده‌ي ِ ديداري بده.

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 |